تبليغاتX
خدایا ما فقط تو رو داریم، مواظب خودت باش






خدایا ما فقط تو رو داریم، مواظب خودت باش

این روزها . . .

جور زمستان را من می کشم . . .

نمی بارد می بارم . . .

“هواشناس من”

نگاهم کن ؛ . . .

بارش پراکنده با غبار محلی ام ! . . .

نمی دانم چه کسی نماز باران خوانده برایم

نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت 22:24 توسط یک عاشق| |

سر راهت که میروی مرا هم جمع کن

بگذار دم در .....

شکســـــ ته ام !!!

نوشته شده در شنبه 10 دی1390ساعت 23:37 توسط یک عاشق| |

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.

خدایا

می شود استعـــــفا دهم؟!

کم آورده ام ...!

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 23:50 توسط یک عاشق| |

من اینجام

جایی که وقت رفتنت ایستاده بودی

و مرا نگاه میکردی

آمده ام اینجا تا ببینم

از اینجا چه گونه بودم که اشکهایم را ندیدی...

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 10:41 توسط یک عاشق| |

تو آنجا ، 

من اينجا ،

نيمكتهاي دنيا را چه بد چيده اند...

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 18:34 توسط یک عاشق| |

نه به دیروزهایی که بودی فکر میکنم،

نه به فرداهایی که شاید بیایی.

میخواهم امروز را زندگی کنم،

خواستی باش، نخواستی نباش!!!

نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 10:30 توسط یک عاشق| |

اینجــا همــه خوبنــد

خیالت راحت...

من مانــده ام و چهار تـــا هم صحبت ؛

این گوشــه نشستــه ایم و دلتنگ تــوئیم

من .. عشق .. خـــدا .. عقربــه های ساعت..!

یلدا مبارک...

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 19:35 توسط یک عاشق| |

بعضی از سکانس های زندگی ات را
نه اینجا و نه هیچ جای دیگر
نمی توانی بگویی
 و تا همیشه باید در قلبت نگهشان داری .
گاهی سه نقطه ها حرف های بسیاری دارند
برای گفتن ،
آنقدرها که می توانی با آنها اشک بریزی ،
بخندی ،
بمیری و دوباره زنده شوی.
نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 17:33 توسط یک عاشق| |

سیگار دارید؟؟؟؟؟

می خواهم خاطره دود کنم...

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 14:17 توسط یک عاشق| |

من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش ،

سفری میباید ،

سفری تا ته تنهایی محض ،

هرکجا لرزیدی ،

از سفر ترسیدی ،

فقط آهسته بگو : من خدا را دارم

 

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 12:21 توسط یک عاشق| |

احتیاج به مستی نیست!

یک استکان چای هم دیوانه ام میکند ...

وقتی میزبان ،

چشمانِ تو باشد

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 13:45 توسط یک عاشق| |

آنقــدر مرا سرد کرد ؛

از خودش .. از عشق ..

کــه حالا بــه جای دلبستن ،‌ یخ بسته ام!

آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..

لیز می‌‌خوریــدا .!

نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 0:54 توسط یک عاشق| |

خداوندا اگر بناست بسوزم طاقتم بده و اگر بناست بسازم قدرتم بده

خداوندا تا دیروز دنبال دلیل می گشتم و امروز دنبال دل میگردم

خداوندا بندگیت را تا پایان عمر با تمام نداشته هایم بندگی می کنم

مرا ببخش ولی ای کاش روزی تو آدم بودی و من خدایت ...

تا آن روز تو را به گناه شکستن دلم از بهشت اخراج می کردم

و به زمین تبعید می کردم

تا بدانی که این دنیا با آدمهایت چه بازیها که نمی کند.

 

نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 0:7 توسط یک عاشق| |

خیلی ممنون انقدر آسون من و داغون کردی

واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی

تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی

من و به محبت دو روزه مهمون کردی؟

من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا

با همین سر به هواییت من و ویرون کردی

من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم

مگه این کافی نبود که من و مجنون کردی؟

همه عالم می دونستن که بری می میرم

اما رفتی و همه عالم و حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هر چی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمیگذرم

ولی من هیجوقت ازت نمیگذرم...

نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1390ساعت 15:49 توسط یک عاشق| |

اسیر می خواهی ؟

 اسیرم کن .

می توانم از اکنون تا همیشه اسیر تو باشم ولی بازی ات را تمام کن .

من دیگر نمی توانم ادامه بدهم 

این بازی نابرابر را .

نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 14:11 توسط یک عاشق| |

صبر کن! ...

چمدانت را نبند ...

اندکی نگاه ترک خرده و صدای ابریم را هم در دستمالی سپید گذاشته ام،

بگذار در چمدانت و هر جا در چشم باد بلاتکلیفی دیدی ،

دستمال را به دست باد بده و بگذار به هر سو که می خواهد بوزد،

کفش های سرنوشتت را به پا کن ،

من کنار در ایستاده ام.

برایت پیاله ی آب در سینی آماده کرده ام که برگ های سبز نارنج را غرق کند،

کنارش دفترچه خوانده نشده ام را گذاشته ام که انباری است برای کلمه ها ،

بیا از زیر سینی رد شو و رو به رفتن های ناپیدا برو،

 جاده، همان جاده ی است که هیچ گاه بازگشتی ندارد ...

من همین جا می مانم و عاشقی را تمام می کنم ...

نوشته شده در شنبه 30 بهمن1389ساعت 14:10 توسط یک عاشق| |

روحم را برایت عریان کردم

تنم را عریان خواستی

 کلامم را جاری کردم

تو لبانم را خواستی

 دستان عشق را بسویت دراز کردم

تو آغوشم را تمنا داشتی

 و اینک روحم، جوان و وحشی

جسمم ،فرتوت و تکیده

 بیا در آغوش سردم ای روزگار

مگر هم آغوشی مرا نمیخواستی؟

 هان! ای جفا پیشه دیگر مرا نمیخواهی؟

آغوش فرتوتم از آن توست

 در بستر خاک آرمیده ام باتنی عریان

و در انتظاری سرد....

آماده ی هم آغوشی مرگ

 

نوشته شده در شنبه 11 دی1389ساعت 18:53 توسط یک عاشق| |

شب سردیست و من افسرده

راه دوریست و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

میکنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هردم این بانگ بر آرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

 

نوشته شده در جمعه 3 دی1389ساعت 14:16 توسط یک عاشق| |

تا کجـــای قصه ها باید ز دلـتنگی نوشــــــت؟

تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت؟

  بــهر دیدار محبــت تا به کــی در انتظار؟

  خسته ام از زندگی با غصه های بیشمار

نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت 23:20 توسط یک عاشق| |

  روزی که رفتی

 تمام هستی ام را در یک بطری گریستم

 و تو

 چند روز بعد

 در همان کوچه ی قدیمی

 با نام ودکا آن را نوشیدی...

 

نوشته شده در سه شنبه 2 آذر1389ساعت 23:12 توسط یک عاشق| |

صبور باش ...

یک روز بی خبر می روم

آرام

بی صدا

پاورچین... پاورچین !

تمام جاده ها را هم که بپایی

غبار سواری حتی

به چشم نمی آید ...

راه به جایی نمی بری...

آنوقت همین واژه ها

دست تو را می گیرند

و به رویاهایم می رسانند تو را ...

نوشته شده در یکشنبه 30 آبان1389ساعت 8:48 توسط یک عاشق| |

جون می کنیم تو زندگی حس می کنیم که زنده ایم

جوونیهارو باختیم و فکر می کنیم برنده ایم

نشون می دیم که کوهیمو هیچکی حریفمون نشد

کوه شدن اختیاری نیست زندگی مهربون نشد

تا یک شکسته می بینیم واسش چه اشکا روونه

خودمونم خوب می دونیم که از دل تنگمونه

هی میشکنیم ، می سوزونیم ، اصلاً مهم نیست واسمون

اما تا مارو می شکنن می نالیم از دست زمون

ظاهر کارم که شده قهقهمون به آسمون

کلی برو بیا داریم اما چقدر بی همزبون

گول می زنیم خودمونو به آب و رنگ زندگی

عاشقی رو می خوایم ولی برای رفع خستگی

به سادگی دل میدیم و به سادگی دل می کنیم

واسه یه لحظه دلخوشی به هر دری در می زنیم

روز و شبامون می گذرن بی خبر از دل پیر شده

یادش بخیر جوونی رو وقتی می گیم که دیر شده

با همه اون برد و باخت باید که از نو زد و ساخت

باید با رویا آشتی کرد باید که عشقو خوب شناخت

جمله دوستت دارمو باید به جاش گفت و شنید

دارو باشیم نه داروغه باید به آئینه رسید

نوشته شده در یکشنبه 9 آبان1389ساعت 15:5 توسط یک عاشق| |

من گفتم عشق مال تو اما تو مال من

خندیدی و به خنده بریدی و دوختی

رفتی و سرنوشت دلم را رقم زدی

ای بی وفا! مرا به نگاهی فروختی؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 11:36 توسط یک عاشق| |

نگاهم را

به آستان نگاهت می سپارم

و کبوتر خیالم را

به دنیای یادت پرواز می دهم

شاید ، نشانی بیابم ...

از روز های سفر کرده ی دیروز ...

نوشته شده در شنبه 1 آبان1389ساعت 14:15 توسط یک عاشق| |

سايه ام را در کدام کوه جستجو کردی

که پايت لغزيد

و از ياد خاطره هايم افتادی


مرا با وسعت کدام دريا خواستی

که ناخواسته

پايت در کنار احساس ها سر خورد

و غرق شدی ...

نوشته شده در دوشنبه 26 مهر1389ساعت 22:49 توسط یک عاشق| |

نمیدونم کی هستی...!

نمیدونم کجایی...!

نمیدونم کی منو پیدا میکنی...!

اما...

من از همین الان برای تو مینویسم...!

راستی...دوستت دارم...!

نوشته شده در شنبه 24 مهر1389ساعت 0:5 توسط یک عاشق| |

ساده بودم

تو نبودی،

باران بود

در کوچه تنهایی

زیر سایبان وحشت

از خیس شدن  فرار میکردم.

در انتهای کوچه،

تک درخت غربت صدایم کرد.

در جستجوی تو آن شب

زیر باران،

بوی نمناک جدایی را

از شاخه درخت غربت چیدم.

باز هم  در پی ات

سرتاسر خیابان غم را گشتم.

نوشته شده در سه شنبه 20 مهر1389ساعت 21:54 توسط یک عاشق| |

سالها میگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از آن شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خا کستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...
 
تنها...
 
دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...
 
تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود
 
قصه ای بود و نبود ...
 
نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت 21:52 توسط یک عاشق| |

گفتی نمی مانی!

یکی از همین روزهایی که شبیه هیچ روزی نیست،

شکل رفتن تو شبیه تنهایی من می شود!

چانه ام لرزید.

چه خوب که زمستان بود...

چه خوب که لرزیدن من پای ثابت سرما شد،

نه هجوم درد...!!

نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 17:58 توسط یک عاشق| |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام ....

نوشته شده در جمعه 9 مهر1389ساعت 11:22 توسط یک عاشق| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت